ف قاف

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت

ف قاف

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت

حدود ده ماه است نشسته نماز می خواند.

کمرش درد می کند.

عمل جراحی می کند.

نمازها هنوز هم نشسته اند.

با سختی به روضه همسایه می رود.

رسیدم خانه,صدایم می زند:

 "ببین,قیام هایم دیگر نشسته نیست..."



گفت: "یادگاران, کتاب شهید احمدی روشن را حتما بخوان."

-------------------

ذوق می کنم

کتاب را دارد.

امانتش می گیرم.

کاش یکی برای خودم می خریدم.

------------------

قرمه سبزی مسجد دانشگاه را برایم می آورد.

باقی مانده اش را داخل کیف می گذارم.

روغن ها کار خودشان را کرده اند .

کار از کار گذشته است و کتاب امانتی...

------------------

رفته ام راسته کتاب فروش ها.

باید کتاب را برایش بخرم.

-----------------

حالا کتاب قرمه سبزی شده مال من است.

قرمه سبزی نذری ات هم...




میانه ما را گرفته ای.

طغیان کرده ام.

دیگر جای نگاه مهربانی نیز نگذاشته ام.

اما تو میانه ما را گرفته ای.

می خواهی آشتیمان بدهی.

اما برای آشتی دادنمان لازم به این همه ایثار نیست.

به گمانم از مادرتان آموخته اید...



بعد از نماز صبح

آفتاب طلوع نکرده است.

کمی ناخوشی...

به زیر چادر سیاهت خزیده ای و دراز کشیده ای.

مادر مشغول خواندن دعاست.

لبنانی ها جلوتر دعای صباح را می خوانند.

                                                          و تو

وتو از زیر چادرت سیاهت خیره شده ای

                                                        خیره خیره

به گنبد طلایی اش نگاه می کنی

که باد پرچم سرخش را به رقص درآورده است.

و تو محو آن شده ای...



شب از نیمه گذشته است.

باد سردی می وزد.

راهی شده ای.

طی طریق می کنی که به وصال برسی.

حواست هست...


وارد می شوی.

از همیشه بی قرارتری.

چشم می دوانی.

گویی دنبال کسی می گردی.

و او همه جا هست.

گویی ایستاده است و تورا نگاه می کند.

می خواهی در آغوشش بگیری.

محکم ضریح را بغل می کنی...



رسم ادب است.

                     نماز مغرب و عشا , حرم باب الحوائج


 دلت بی قرارتر شده است

اما هنوز وقتش نیست


سوال می کنی , می پرسی : بین الحرمین کجاست؟ پس کی...

 و تو باید باز هم صبر کنی...

 دختری که کنارت نشسته می پرسد:

زیارت حرم امام حسین رفته ای؟



                         


رسیدیم

دلت آرام گرفت؟

                   یا بی قرارتر شد؟!

 می گویند مثل زیارتهای دیگر نیست.

پوشیدن لباس تمیز و غسل ندارد.

                                              باید خاکی باشی

                                              گرد و غبار راه به تن داشته باشی

 و تو بی قراری

بی قرار یاری

                    اما هنوز وقتش نیست...




اول باید به محضر پدر بروی.

قسمت شده همراه کبوترهایی باشی که بی هوا و بدون ترس کنارت روی فرش ها قدم می زنند.

چه قدر دلپذیر بود و خواستنی

                                     باد خنک و زیارت بعد از نماز صبح

 اما دلت بی قرار است

محضر پدر را درک نکرده (درک؟)

                                      کجا شتابانی؟؟؟



اولین ها,اولین بارها

همیشه حس غریبی دارند

نمی دانی باید منتظر چه باشی

نمی دانی قرار است چه ببینی

دلت را می سپاری, با خودت

حال که آمده ام, نه , تو مرا آوردی

هرجا خواستی ببر و هرچه خواستی نشانم بده...



می گویند اسم نویسی کرده اند.

به خیالت کو تا نام ما درآید.

می گویند اسم ما درآمده است : 10 فروردین

عصبانی می شوی, پس درس و مدرسه چه می شود؟

تصمیمت را گرفته ای , تو نخواهی رفت...

دوستانت یکی یکی دارند می روند.

دلت می گیرد

                  دلت می سوزد


"من هم می روم"



و بک الدًخیل یا عشق! بک الدًخیل یا عشق !

به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق !

 

ز دو دیده جوی خون است به دامنم روانه

برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق !

 

تو کرشمه ای نمودی که یکی قتیل خواهم

دوهزار نعره برخاست : اناالقتیل یا عشق !

 

همه بندگان مال اند و چرندگان قال اند

تو بگو چه خواهی ای دل ؟ هم از این قبیل یا عشق؟

 

کلمات شعر گنگ اند . زبان رقص خوش تر !

فعلات فاعلاتن فعلن فعیل یا عشق !

 

نه رهی به کوچه باغم که شب است و بی چراغم

تو برآی آفتابا ! تو بشو دلیل یا عشق !

 

 

  عباس کیقبادی

حال خوشی داشتم

یکسره یکشب نفسی داشتم

اشکی از دیده دل می رسید

آهی از سوز جگر می رسید


روزگاری آرزویی داشتم

بال و پر , شوق وصالی داشتم

روزگاری چشمه جوشانی از دل می رسید

یکسره یکدم نفس ها داشتم

روزگاری با یاد او سحر ها داشتم

دل پر از سودای پرواز این چنین ها داشتم

روزگاری حرف هایم ساده بود

روزگاری چشم بینا داشتم

روزگاری نماز بی ریایی داشتم

از برای قرآن عمل ها داشتم




پی نوشت اول : روزی دلم گرفت , این ها نوشته شدند.

پی نوشت دوم : ضعیف است , به بزرگواری خودتان ببخشایید.

 

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!

این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی

همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها

 

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

 

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

 

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

 

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 

 بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

 

 

 

 

مهدی جهاندار

 

وقتی زبانی در وصفت ناتوان ماند

مردم زبانی دیگر را اختراع کردند

                                          تا شاید بتوانند وصفت کنند.

زبانهای زیادی به وجود آمدند.

اما...

        کدامین زبان است که تو را وصف کند...




شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ اَلصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ 

(خطبه 293 نهج البلاغه)




            

منطق کلاسیک ریاضی دو ارزشی است,0و1.

منطق من هم دو ارزشی است, ((با))و((بی)).

همه چیز به دو دسته تقسیم می شود :

((باخدا)) و ((بی خدا)).